تبليغاتX
زندگی نامه
سلام  به همه دوستان عزیز من فرهاد پاکنیا هستم وبلاگ پس گرفتم  دیگه ماله خودمه

برای من نظر دادن من هم نظر ها رو پاک نمی کنم

. برای سوال که من زن دارم بله دارم

خیلی دوستش دارم اسمش مهسا .

من می خواستم خودکشی کنم اما مهسا جان نزاشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 16:5  توسط پاکنیا  | 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان من و ویرانی من گوش کنید

فرهاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:49  توسط پاکنیا  | 

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 16:22  توسط پاکنیا  | 

حافظ شیرازی                      

 

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مي كنند

 

چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند!

 

مشكلي دارم ، ز دانشمند مجلس باز پرس :

 

(- توبه فرمايان چرا خود توبه كم تر مي كنند؟

 

( گوئيا باور نمي دارند روز داوري

 

( كاين همه قلب و دغل در مي كنند! )

 

يارب ! اين نو دولتان را بر خر خودشان نشان

 

كاين همه ناز از غلام ترك و استر مي كنند .

 

بنده پير خراباتم كه ، درويشان او

 

گنج را از بي نيازي خاك بر سر مي كنند.

 

اي گداي خانقه ، بَرجَه ! كه در دِير مغان

 

مي دهند آبي و دل ها را توانگر مي كنند .

 

آه ، آه از دست صرافان گوهر ناشاس !-

 

هر زمان خَرمٌهر را با دٌر برابر مي كنند .

 

خانه خالي كن دلا تا منزل سلتان شود،

 

كاين هوسناكان ، دل و جان جاي لشكر مي كنند!

 

حسن بي پايان او چندان كه عاشق مي كشد

 

زٌمره ئي ديگر به عشق از خاك سر بر مي كنند .

 

بَر در ميخانه عشق ، اي ملك ، تسبيح گويى !

 

كاندر انجا طينت آدم مٌخَمَر مي كنند .

 

وقت صبح از عرش مي آمد خروشي ، عقل گفت:

 

(قدسیان را بین که شعر حافظ از بر می کنن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:6  توسط پاکنیا  | 

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت 

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

حافظ

اي كه گفتي هيچ مشكل چون فراق يار نيست

 

گر اميد وصل باشد، همچنان دشوار نيست

 

نوك مژگانم به سرخي بر بياض روي زرد

 

قصه دل مي‏نويسد حاجت گفتار نيست

 

 

در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم

 

بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم

 

به وقت صبح قيامت، كه سر ز خاك برآرم

 

به گفتگوي تو خيزم، به جستجوي تو باشم

 

حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم

 

جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم

                                 (سعدی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 16:44  توسط پاکنیا  | 

حس نوشتن در من انگیزه خوبی به وجود می آورد به طوری که هر وقت برایم مشکلی پیش می آمد به سراغ نوشته هایم می رفتم و با خواندن آنها آرام می شدم. هر وقت به هر جا می رفتم و کاری را انجام می دادم آنها را در دفترم ثبت می کردم و بعد ها که دوباره آنها را مرور می کردم گذشته برایم مرور می شد. نوشتن را در سالهای 67 شروع کردم و بعد ها که به سنین نوجوانی رسیدم توانستم نوشته هایم را به صورت داشتان در آورم. اولین داستانی را که شروع کردم به سالهای 81 می رسد در آن ایام تازه به کارهای فیلمسازی روی آورده بودم و بعد از دعوت در چندین پروژه و علاقه مند شدن به عرصه فیلمسازی مشغول نگارش اولین داستانم به فیلمنامه و کمک از دوستانم آن طرح را با همکاری چندین نفراز دوستانم به صورت یک فیلم داستانی کوتاه تهیه و تدوین نمودیم و بعد ها توانستم چندین داستان و برنامه ترکیبی را بنویسم که از جمله می توان به داستان دوست خوب من- مستند سوی دیار عاشقان - داستان تابلو- مستند هجوم خاموش داستان دوستان خوب مستند باب الحوائج داستان مسافر سحر داستان نامه های بی نشان مستند عروج آفتاب داستان میعادگاه و داستان دیدار و مستند شکوه و همبستگی اشاره کرد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:47  توسط پاکنیا  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 19:26  توسط پاکنیا  |